ماهانماهان، تا این لحظه: 13 سال و 3 ماه و 19 روز سن داره

ماهان شده ماه آسمان دل ما

ماهان و باران

عزیز دلم این ۲ روزه خیلی هوا خوب بود و بارون حسابی اومد...منم شما رو گذاشتم تو ماشین و      با هم رفتیم خیابون گردی...فکر کنم تو هم مثل من عاشق بارونا شده بودی و یه جوری به بیرون نگاه میکردی   که نگو...دوست داری بشینی و بیرون و نگاه کنی و البته سی دی هم روشن باشه!!!   خلاصه که اهل دلی و من باهات حسابی خوش گذروندم...پسر قشنگم یکم بزرگتر بشی همش با هم میریم   ددر و پارک و تفریح...البته با بابایی جون گل و ماه مثل خودت که خیلی حالتهات شبیه بش شده...   ماهانم و نگاه قشنگش به بارون:     ...
16 آبان 1392

مرد کوچکم....

ماهانم نگاهت خیلی بزرگ شده...به قول بابایی دیگه شما مثل یه مرد نگاه میکنی...قربون مرد خودم برم دیگه همش میخای بشینی...بیشتر روز رو بیداری و منم کارم شده بازی کردن و حرف زدن باشما!!!! ماهانم عاشقتم مامانی که وقتی بهت میگم عاشقتم با صدای بلند برام میخندی...قربون برق نگاهت برم... قربونت برم که همش چشمات دنبال منه...تو ماشین که میذارم تو صندلی ماشینت با هم بریم بیرون  اینقدر به من نگاه میکنی تا خوابت بره.. صبح ها هم با هم میریم کلی کالسکه سواری که شما خیلی دوست داریییییییی...قربون نگاه متفکرت برم.. }     تازگیا کامل منو صدا مکنی و میگی ماما...مامان قربونت بره... آواهای جدیدی به صداهات اضافه کردی و از خودت در م...
11 آبان 1392

آمدنت مبارک عید غدیر من...

باز غدیر آمد و اشک شوق من سرازیر شد . یکسال است که تو با منی کودکم . چه خاطره ی خوشی است برای من غدیر و نوید آمدن تو . چه هدیه ایی بالاتر از این در این روز مبارک که از طرف آسمانها برای من فرستاده شد و تو از میان فرشتگان پرگشودی و به سوی من آمدی . سال پیش در چنین روزی تو نطفه ای بودی و امسال در کنارمی . خدایا ممنونم . چه هدیه ای از این بالاتر ! خدایا من سزاوار این هدیهبا ارزش بوده ام ؟ باورم نمی شود من مادر شده ام . خدایا توان بده که از هدیه ات آنگونه که می خواهی مراقبت کنم . اشک می ریزم و برایت می نویسم . عیدت مبارک عزیز دلم .   ماهانم پارسال دقیقا در چنین روز مبارکی تو به ما گفتی که اومدی و ما رو به اسمونا بردی... عز...
2 آبان 1392

من توام..

  بارها تو را در خود جوییدم و هر بار به خود رسیدم این چه داستانیست نازنین تو در من گمی و من در تو پیدایم هر بار صدایت زدم به سویم آمدی و من خود را در دیدگانت یافتم شاید آن عاشق واقعی تو باشی نه من چرا که هر جا که میروم در کنار تو خودم را میابم آری این حقیقت دارد این تویی که منم و این منم که تویی گاه میاندیشم کاش به جای آنکه خدا من را من میکرد من را تو میکرد کاش تو در من خود را میافتی و من تجلای حضور تو میشدم آنوقت هر کس سراغ مرا میگرفت تو را میافت اما حال هر که تو را میخواهد آخر به من میرسد این چه داستان غریبیست که من خود را در تو حاشا میکنم و تو خود را با من پیدا میکنی.... }   &nb...
30 مهر 1392

قربون پسر خوش اخلاقم برم...

این عکس رو برات تو مسابقه خنده نی نی ها که تو نی نی سایت هست گذاشتم ...قربون خنده های شیرینت برم عشق بی همتای من.... قربونت برم مامان که همش داری میخندی و تازگیا کلی برام حرف میزنی و از ته دل قهقهه میزنی فدات شم... وقتی داری شیر میخوریو باهام حرف میزنی و تو چشمام نگاه میکنی و بازی میکنی ..تو اون لحظه همه دنیا مال منه... همه دنیا... پسرم با همه وجودم عاشقتم و دوستت دارم...برات بهترینا رو از همون خدایی میخوام که  با معجزه اش تو روبه ما داد... ماهانم تو به من زندگی تازهای دادی...زندگی پر از امید و انگیزه...مرسسی پسرم که اومدی و مال من شدی... مرسی که هستی... مرسی که بهم آرامش میدی.... دیروز دکتر بودیم و تو آخرای ۴ ...
28 مهر 1392

معجزه مادر بودن

می دوم و می دوم و می دوم.... روزهایم مثل روز قبل آغاز می شود... روزمرگی شدید مرا درون خویش فرو برده.... واژه مادر چه آسان از لبانم جاری می شد وقتی بزرگترین دغدغه ی زندگی ام نمرات درس هایم بود... مادر.....عجب مخلوقیست...مادرم بهشت گوارای وجودت.... کودکم هر روز بزرگ و بزرگتر می شود و سختی بزرگ کردنش هر روز بیشتر و بیشتر...... نمی دانم در ورای موجودیت مادر چه هست که هر لبخند کودکش شیرین ترین شهد دنیا می شود... چقدر زمان برایم تکرارییست..هر لحظه و هر ساعت روزم مثل دیروز تکرار می شود جز اینکه کودکم هر روز کارهای جدیدی می کند و من متحیر ازخدای خویش از خلقت این موجود بی نظیر... کاش می شد فقط چند ساعت کودک بشوم....دوباره خو...
13 مهر 1392

حکایت عشق

یک شبى مجنون نمازش را شکست بی وضو درکوچه ى لیلا نشست. عشق،آنشب مست مستش کرده بود... فارغ از جام الستش کرده بود..! گفت یارب از چه خوارم کرده اى برصلیب عشق دارم کرده اى... خسته ام زین عشق دل خونم نکن.. من که مجنونم، تو مجنونم نکن... مرد این بازیچه دیگر نیستم... این تو و لیلاى تو...من نیستم !! گفت اى دیوانه ، لیلایت منم... در رگت پنهان و پیدایت منم... سالها باجور لیلا ساختى.. من کنارت بودم و نشناختى...! عشق لیلا در دلت انداختم صد قمار عشق یک جا باختم کردمت آواره ی صحرا نشد گفتم عاقل می شوی اما نشد سوختم در حسرت یک یا ربت غیر لیلا برنیامد از لبت روز و شب او را صدا کردی ولی دیدم امشب با منی گفتم بلی مطمئن بودم به من سر میزنی در حریم خانه ام در م...
13 مهر 1392

مهمونی خونه آوین جون

قربونت برم مامانی چند روز پیش رفتیم خونه خاله پونه ... این عکس شماست با دوستات...آوین کوچولو و مرضیه خانم ناز... شما  اون روز از صبح نخوابیده بودی و گیج خواب بودی...اولش خوب بودی ولی بعد دیگه نق زدی و گریه و خلاصه آمدیم خونه ... خیلی جالب بود که ۳ تایی تون به هم حسودی کردین و به ترتیب پی پی کردین و ما هم به ترتیب شستیمتون به هم نگاه میکردین...خدا همتون رو حفظ کنه قربونت برم... وقتی ما داشتیم از شما عکس میگرفتیم تعجب کرده بودین و زل میزدین به دورببینا.... خیلی خیلی خوش گذشت...     }   ...
12 مهر 1392

ماهان و اقا خرگوشه

مامانی من و بابایی از وقتی شما تو دل مامان بودی برات این شغر رو زیاد میخوندیم و تو هم همیشه برامون عکس العمل نشون میدی.... برات مینویسمش که همیشه یادمون بمونه: یه روزی آقا خرگوشه رسیدبه یه بچه موشه موشه پرید تو سوراخ خرگوشه گغت آخ!! وایسا وایسا کارت دارم من خرگوش بی آزارم بیا از سوراخت بیرون نمیخوای مهمون؟ موشه یه نگاهی کرد به خرگوش دید که گوشاش درازه دهنش بازه!!! گفت شاید میخواد بخورتم یا با خودش ببرتم پس میرم پیش مامانم آنجا می مانم... مادر موشه عاقل بود زنی باهوش و کامل بود گفت به بچه موشه: نترس حانم این خرگوشه خیلی خوب و مهربونه برو پیششسلام کن بیارش خونه....     ایتم شما تو ب...
4 مهر 1392